|
|
|
|
|
كاش مي دونستي دل تخته سياه نيست كه وقتي مي آيي اسمت رو ، روي او بنويسي و هروقت دلت خواست بري و اسمت رو از روش پاك كني!
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها حالم اصلا خوش نيست. شايد نوشتن و گفتنش اينجا درست نباشه اما گاهي همين نوشتن ها مي تونه آرومت كنه. چند وقتيه كه هيچي آرومم نمي كنه. نه گريه، نه درد و دل كردن، نه ........... انگار اين بغض لعنتي ديگه خونه زاد شده و براي هميشه ميخواد تو گلوم لونه كنه. حس عجيبي تمام وجودم رو گرفته. تا حالا شده مثل مرغ پر و بال كنده، مدام پر پر بزني و حس كني توي هوا معلقي؟ تا حالا شده هرچي گريه مي كني باز خالي نشي؟ چه حسي داري وقتي ببيني يه آدم خدانشناس از خدا بي خبر كه اسم خودش رو گذاشته مؤمن، با سرنوشت، زندگيت، آينده ات، روح و روانت بازي كنه؟؟؟ اون هم بي هيچ دليلي!!! مامان مدام دلداريم مي ده و ميگه خدا داره امتحانت ميكنه. مي خواد ببينه بازم توي سختي ها شاكر نعمت هاش هستي يا نه. ازش صبر بخواه!!!
اما تا كي؟ امتحان چقدر؟ صبــوري تا كجــا؟
كلي زحمت بكشي و در نهايت قلم يه نامرد كه اسم خودش رو گذاشته مسلمون مومن ، خط بطلان بكشه به تمام زندگي و آينده و سرنوشتت؟! به همين راحتي؟
خدايا كجايي؟ احساس تنهايي عجيبي ميكنم. سردي غربت تمام وجودم رو گرفته. خدايا كجايي؟ اگه به قول مامان امتحان ميكني، باشه حرفي نيست. خودت هرچه رو كه بدي يه روز ميگيري. شكر كه يه روز دادي و شكر به خاطر صبري كه مي دي.
خدايا دلم خيلي وقته گرفته اينقدر كه اگه روزها و شبها اشك بريزم باز هم آتشي كه تمام وجودم رو گرفته خاموش نمي شه! كمكم كن!
زندگي داستان مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند: فروختي؟ پاسخ داد: نخريدند...... تمام شد!
التماس دعا!
|
||