|
|
|
|
|
شروع امروز خوب نبود. همش چکش خورد روی اعصاب داغونم تا بعد از ظهر اما غروب خوبی داشتیم... بعد از کلاس ساعت ۷:۳۰ با بچه ها قرار گذاشتیم و رفتیم کافی شاپ... همون جای همیشگی.... ۲۱...! صاحب کافی شاپ دیگه حسابی آشناست.... خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم و چرت و پرت گفتیم و خودمون رو زدیم به بی خیالی.... بی خیالی هم عالمی داره.... با اینکه شروع خوب نبود ولی آخرش خوش بود...... امروز رو میگم!
پ. ن: گاهی میتونه پایان یه شروع تلخ، شیرین باشه مثل شکلات گلاسه!
|
||
|
|
|
|
|
نمي دانستم اينقدر شيرين هستم كه دلت را مي زنم ! مزاج آدم ها فرق دارد. شايد طعم تلخ را بيشتر دوست مي داري... !!!
|
||
|
|
|
|
|
دیروز از کوچه تان گذشتم. قلبم را در سطل زباله ای یافتم. دریافتم که خانه تکانی کرده ای!!!
فراموش کرده بودم که من فقط به اندازه انتخاب خودم در زندگی آزادم...
|
||
|
|
|
|
|
هرگز خودت را ارزان نفروش و خودت را دست كم نگير . . . . يه تلنگور به خودم: چقدر تو ساده اي دختر! آخه خريت تا كي؟ راست ميگفت گوشهات مخملي شده، برو جلوي آينه تا ببيني.... چشمهات رو باز كن فريب هر چشمي رو نخور! فراموش نكن كه روباه هم چشمهاي زيبايي دارد....
|
||
|
|
|
|
|
پرسيدم: چطوري؟ گفت: شادم! گفتم: نگو شادم وقتي از چشمانت غم مي بارد. گفت: چشمان من غمگين است چون چشمان تو غمگين است. گفتم: چشم هاي من غمگين است چون زياد دروغ مي شنوند.... . . . ديشب از قلبم يك عكس يادگاري گرفتم. ميخواهي ببيني؟ . . . . .
تو هم از ما نبودي....
|
||
|
|
|
|
|
بر روي دريچه قلبم نوشتم، ورود ممنوع! عشق آمد و گفت: بي سوادم. روز بعد نوشتم، خروج ممنوع! گفت: شرمنده، بي وفايم!!!!
پ.ن: خب، يه روز ديگه هم اومد. اولين روز از باقيمانده عمرم شروع شد....
|
||
|
|
|
|
|
"عهد کردم که ارباب تغییر باشم نه قربانی تغییر"
نقطه آغازین اتخاذ تصمیم های بهتر، متوقف ساختن تصمیم گیری های غلط است.
پ.ن: سعی می کنم ببخشم، بی آ نکه یادآوری کنم و هیچگاه فراموش نکنم آنچه را که گرفتم .....
|
||
|
|
|
|
|
یه جمعه ی دیگه اومد. بچه که بودم بهترین روز خدا برام شبهای جمعه بود که می دونستم فرداش تعطیله و صبح جمعه که با نوازش مادرم بیدار میشدم و همه باهم بدون دغدغه دیر شدن ها، صبحانه میخوردیم..... نان داغ، کره، مربای هویج و به که مامان درست میکرد، پنیر و گردو..... یادش بخیر! اما غروب جمعه که میشد غم دنیا می نشست توی دلم. آخه فرداش همیشه امتحان داشتیم. توی عالم بچگی هام غروب های جمعه بهترین مونس و همدمم گلها و درختای حیاط خونه بودند و تخت چوبی فرش شده کنار اونها.... یادش بخیر! . . . اما حالا دیگه هیچ لحظه ای نیست که به خاطر اومدنش خوشحال بشم. دیگه صبح جمعه و صبحانه مفصل کنار مامان و بابا هم خوشحالم نمیکنه. دیگه الان تمام لحظه هام پر دلتنگی شده با اینکه دیگه امتحان ریاضی، اجتماعی، تاریخ و دیکته ای ندارم. حالا می فهمم مترسک چرا غمگینه! حالا می فهمم آدم کوکی بچگی هام چرا همیشه ساکت بود! همه ی این سالها فقط فکر میکردیم که آدم هستیم، اما حالا می فهمم همه ما، آدمکیم!!!
|
||