|
|
|
|
|
و ديگر هيچ .....
|
||
|
|
|
|
|
شنيده بودم كه عدد ۱۳ نحسه اما هنوز تكه ها به ۱۳ نرسيده نحسيش من رو گرفت..... ديروز دلم ميخواست برم كليسا اما پاهام انگار ياراي قدم برداشتن رو هم نداشت. بعد از ساعت ۴ كه همه رفتند، بغضم تركيد و ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم ..... ساعت ۱۷:۳۰ بود كه از اداره زدم بيرون. هوا بد نبود، دلم ميخواست قدم بزنم. توي راه ، توي خيابون وليعصر، توي تاريكي كه شاخه هاي درخت هاي چنار بوجود آورده بودند اشك مي ريختم و قدم مي زدم....... يعني اين من بودم؟! ديشب مثل آدم هاي تب دار بودم. تمام بدنم داغ داغ، سرم سنگين سنگين، تمام استخوان هام درد ميكرد... انگار يك كوه رو جابه جا كردم در حالي كه ديروز هيچ كاري نتونستم انجام بدم..... ديشب له شدم! |
||
|
|
|
|
|
ديگه حالــــــــــم داره بهم ميخوره؛ از دوستت دارم گفتن هاي الكي، دوستي هاي آبكي، احساس هاي پوشالي، حالم از خودم هم بهم ميخوره............ دلم ميخواد خودم رو بالا بيارم..... دلم ميخواد يه نوار چسب بردارم و تا يكي خواست حرف از عشق و احساس بزنه همچنين محكم دهنش رو ببندم كه ديگه نتونه دروغ به هم ببافه و گردنم بندازه..... دلم ميخواد يه آينه داشته باشم تا كسي حرف از صداقت و رفاقت بي شيله ـ پيله زد بگيرم جلوي چشمش تا بهش بگه چقدر زشت ميشه وقتي دروغ ميگه ..... دلم ميخواد يه عينك داشتم تا آدم ها رو بدون نقاب مي ديدم..... دلم ميخواد برم گم شم... پ.ن: چيه! ناراحت شدي؟ اگه فكر ميكني يكي از اين چيزهايي كه گفتم در وجودت هست، بايد هم ناراحت بشي .......... اما سعي كن خودت رو درست كني!!!
|
||
|
|
|
|
|
امروز جمعه است. مغزم هم انگار به تعطیلات رفته است.... و شاید قلم نوشتنم شکسته است.... کسی چه می داند!!!
|
||
|
|
|
|
|
مرا جواب کردی .... کودک احساسم چمدان هایش را بست..... منتظر یک اشاره توست..... در را که باز کنی، خواهد رفت .....
|
||
|
|
|
|
|
تا وقتي ماهي توي تنگ بلور اسير نباشه، قدر دريا رو نمي دونه ....
*
ما آدم ها، تا وقتي كسي رو از دست نداديم، حضورش رو حس نمي كنيم ....
پ.ن: چه ساده از لحظه هايت حذف شدم ... Shift + Delete را بزن تا از Recycle Bin ذهنت نيز پاك شوم ....
|
||
|
|
|
|
|
اين يعني خفگي .......
اينجا يكي آرام آرام خفه مي شود .......... چه اهميت دارد! اينجا يكي آهسته آهسته ريه اش پر مي شود از هواي تنهايي .... چه اهميت دارد! اينجا يكي ساده ساده فراموش مي شود ........... چه اهميت دارد! اينجا يكي آرام و بي صدا مي ميرد ......... چه اهميت دارد!
|
||
|
|
|
|
|
تنها ..................... با هم ................. تنها !!!
|
||
|
|
|
|
|
از تنم چنگي ساختم ..... تا مي تواني زيبا بنواز !
|
||
|
|
|
|
|
سردی، دوری، خاموشی ........................ گاهی سکوت هم اجباری ست!
|
||
|
|
|
|
|
حذف شد ....
پ.ن: به همین راحتی! |
||
|
|
|
|
|
گفتم پاییز آمده و فصل عاشقی فرا رسیده. گفتی، پاییز را دوست ندارم .... گفتم برگ ریزان تنهایی ست، قدم هایت لرزید .... امروز از زن دوره گرد فالی گرفتم. نوشته بود: ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد، جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟ نمی دانم فال را باور کنم یا فاصله دستانت را .....
گفتی بیا اما دور تر از من راه برو . و من دور شدم. حالا میان اینهمه دلواپسی ها، نگران مهتابی شب های توام که بی چراغ به خانه می روی.
تو از پایان شروع کن..... آری از رفتن من شروع کن . همیشه این رفتن است که مرا به تو می رساند. خوب که فکر می کنم می بینم این من بودم که به ساحل اعتماد کردم...حالا هر چقدر هم تن خسته ی دریا به دست صخره های ساحل خرد شود فقط می توانم بگویم صدای امواج چه زیباست ! باید به سختی اش بخندم و چشم بر سکوت همیشگی اش در راه دور و ناتمام ببندم .... یادم باشد اولین باران که بارید، به یاد بوی کوچه پس کوچه های باران خورده ی آن شب، بی هیچ چتری پیچ و خم راه های ناتمام را تمام کنم.......... به یاد هر قدمت یک گلبرگ به یادگار خواهم گذاشت....
راستی، آن شب را به یاد داری؟ کوچه های تنگ و تاریک، درختان چنار تنومند، زمین باران خورده، بوی خاک خیس خورده ، من ، تو ، تختی با شعله ای آتش روی آن و دو فنجان چای تلخ!!!!!! یه روز تو دفتر دلم، تصویر عشق رو کشیدم تو خلوت سرد تنم، یه رد پایی کشیدم درست مثل یه همسفر، تو قصه ها می دیدمش آخه توی دفتر عشق، یه رنگ خوب کشیدمش اما نمی دونم چی شد، سیاهی دورش حلقه زد از توی نقشه ی دلم، چه بی خبر پر زد و رفت آخه مگه نمی دونست، قلبش رو آبی کشیدم دیگه توی دفتر دل، تصویر عشق رو ندیدم |
||
|
|
|
|
|
گاه همه چيز محال به نظر مي رسد.... حتي عاشقي، حتي بودن، حتي تمناي ماندن و حتي رفتن... گاه مي تواني عاشق باشي اما بي هيچ خواهشي.... حتي خواهش هم محال مي نمايد.... گاه براي خواهشت پاسخي نيست ..... چنان محال است كه تنها در خود مي شكني بي هيچ صدايي... راستي، مي داني محال يعني چه؟ يعني دوختن باد و ريسيدن خاك يعني در آغوش گرفتن و فشردن حباب آرزوهايت يعني بوسيدن لبان عشق در غايت فاصله ها يعني من، يعني تو .............
پ.ن: ياد فيلم closer افتادم.....
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|