تبليغاتX
" به وبلاگ پنجره خوش آمدی دوست من " پنجــــــــــــره
پنجـره روياهـايت را بـاز نگـه دار!
 

همین جا می مانم، پشت این همه ابهام و جاده های مه آلود.....  می مانم و آهسته آهسته اسمت را زیر لب زمزمه می کنم و در دل آرزویت می کنم. چشم هایم را می بندم و عمق نگاهت را جستجو می کنم. امروز دیوانه وار خیره ماندم به پنجره ای که مانیتور می نامندش و پنهان در پشت او، اشک ریختم و اشک ریختم، آن هنگام که تنها نگاه می توانست به تو بگوید معنای واقعی دوستت دارم یعنی چه..... فرو ریختم اما نه هنوز تا فرو ریختن راه مانده عزیز دل..... دل پر کشید و هوای تو را در سر داشت اما حق برگشت نداشت...... به کلیسا رفتم. ده شمع گرفتمآهآآآ..... با هر شمع قطره ای ریختم و آرزویی کردم. اولین شمع برای تو و از صمیم قلب پاره پاره ام یک آرزوی سبز برای تو، دومین شمع را برای تو و یک دنیا آرزوی رنگین برای تو، سومین شمع را برای تو و با نیت تو، چهارمین شمع برای تو، پنجمین شمع برای تو.............. اشک ریختم و تنها تو در ذهن بودی و شمع هایی که روشن می شد به خاطر تو ..... به خود که  آمدم شمعی نمانده بود.......... دنیای عجیبی ست نازنینم! شنیده بودم که چه زود ، دیر می شود گاهی اما امروز رسیدم به آنچه سالهاست شنیده ام.....

 

و امشب، چه سنگین است امشب.... نگاهی دیگر برایم نمانده نازنین، جسمی یخ زده ام که نفس هایش را به دست نسیم سپرده برای یادگاری، اشک هایش را نثار لحظه هایت کرده و باورهای نداشته ات را به جان خرید به حرمت دلی که سپردی به سفر  ....

نازنینم،  شکستن غرور دردناک تر است یا شکستن قلب عاشق؟

امروز تمام غرورم را،  قلب پاره پاره ام را تنها به لحظه ای انتظار، تنها به ثانیه ای از باورت بخشیدم.....

به راستی، التماس، انتظار، ترس، نگرانی، قسم خوردن به عزیزترین هایت به خاطر عشق را هم باید به دست باد سپرد؟

حالا من ماندم و ثانیه ها و پاره های دل و ته مانده های غرور .... حالا فرو ریختم!

خدایا ، تو می دانی و بس. یاریم کن!

 

 

 

 

 

 

پ.ن: پازل دل کسی رو به هم ریختن هنر نیست. اگه با تکه های شکسته اش پازل جدیدی ساختی هنر کردی.

 

* گــردگــیری شده در  دوشنبه 1386/09/12   توسط دریــــا  | 

 

کشیش خواند و  آنها تکرار می کردند: و تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند ........................

.

.

.

زندگی جاده ای ست مملو از خاطراتی که ساخته ایم. زیبا یا زشت، تلخ یا شیرین.... آخر این جاده جدایی ست....

روزگاری که نبودم، خاطرات تلخم را به دست باد بسپار و به حرمت خاطرات شیرین و زیبایمان، هرگاه کنار ساحل ایستادی، گل سرخی  به دریا بیفکن.

 

 

 

پ.ن: امیدوارم از من خاطرات زیبایی به جا مونده باشه.....

 

* گــردگــیری شده در  شنبه 1386/09/10   توسط دریــــا  | 

 

شب که اومدم خونه، مامان گفت از باشگاه زنگ زدند. یه تماس بگیر.

زنگ زدم و با مربی صحبت کردم. گفت برای مسابقات دی ماه انتخاب شدم.

کلی خوشحال شدم.

از فردا باید برم برای تمرین چون فرصت زیادی نداریم.

 

 

 

 

 

پ.ن:

۱. وقتی می رم تمرین تیراندازی، فکرم کلی آزاد میشه .....

۲. نمی خواستم دیگه بنویسم چون ظاهرا نوشته هام مورد پسند خیلی ها نیست .... اما این خبر کلی خوشحالم کرد و نوشتم

۳. اگه دیدید اسمم توی اخبار به عنوان قهرمان گفته شد چشماتون گرد نشه.... از حالا گفتم که آمادگی داشته باشید.

 

* گــردگــیری شده در  سه شنبه 1386/09/06   توسط دریــــا  | 

 

گفتم: چند تا دوستم داری؟

گفت: ۱۵ تا

گفتم: چرا؟

گفت: به اندازه ی ۷ تا آسمون، ۷ تا دریا و یک دنیا

.

.

.

پرسید: چند تا دوستم داری؟

گفتم: ۱۰ تا

گفت: چرا؟

گفتم: به اندازه ۱۰ تا انگشت های بچگی هام که بزرگترین و بیشترین بود اما صادقانه و خالصانه.....

 

 

 

پ.ن: هنوزم اعتقاد دارم ۱۰ تا انگشت بچگی هامون گرچه کوچکتر از دنیای بزرگی هایمان بود اما یک دنیا پاکی، عشق، خلوص و صداقت به همراه داشت....

 

* گــردگــیری شده در  یکشنبه 1386/09/04   توسط دریــــا  | 

 

این روزها آسمان هم دل پری دارد. دیشب اشک هایش را به مهمانی پنجره ها فرستاده بود.

اما چرا هیچ کس پنجره ها را نمی گشاید ؟ مگر نه اینکه باران پلی ست برای اتصال بین زمین و آسمان ؟!؟

دیشب قطره های باران چه بی امان خود را بر شیشه ی پنجره می کوبیدند اما دریغ که تو در خواب ناز بودی و صدای آواز باران را نشنیدی.....  این روزها تقریبا همه خوابند، حتی با چشمان باز!

ببار باران، بر این تن خسته ببار!!!

 

 

 

* گــردگــیری شده در  جمعه 1386/09/02   توسط دریــــا  | 

 
JavaScript Codes

JavaScript Codes