|
|
|
|
|
سلام و سپاس سپاس از تمام دوستاني كه به يادم بودند و با پيام تبريك خودشون در لحظه هاي شادي من، سهيم بودند و همين طور سپاس از دوستاني كه يادشون رفته يه دوستي هم اين گوشه دارند كه هميشه به يادشون هست ..... به هر حال از همه ممنونم و از صميم قلب بهترين ها رو براي همه تون آرزو ميكنم. اين پست آخرين نوشته ام توي اين وبلاگ خواهد بود، درست يك روز بعد از تاريخ تولدم..... البته از نوشتن دست بر نمي دارم، چون نوشتن رو دوست دارم و نمي تونم حرف هاي دلم رو در قالب كلمات بيان نكنم اما ديگه توي پنجره نخواهم نوشت. يه گوشه ي دنج ديگه مي نويسم اما ناشناس..... شايد يه روز گذرت به اون گوشه ي دنج افتاد و برام پيام گذاشتي و ندونستي كه پشت اين نوشته ها، من هستم..... شايد اين طوري بهتر باشه... يه بي نام، يه بي نشون! خيلي از دوستان نسبت به من محبت داشتند و دارند. از همه ممنونم. فراموشتون نمي كنم چون من هميشه با خاطراتم زندگي ميكنم .... هميشه در خاطرم هستيد. اين شعر رو ساراي عزيزم ديروز برام با اس ام اس فرستاد كه الان تقديم ميكنم به همه شما: يك نفس ياد خدا يك سبد خاطر آسوده و شاد يك بغل شبنم آرامش صبح يك هزار آينه از جنس دعا همه تقديم تو باد اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد. بدرود! پ.ن: گاهي نزديك ترين ها، دورترين هستند .....
|
||
|
|
|
|
|
من به فکر خرید فلان کفش با فلان مارک، اون توی فکر شاخه گل هایی که باید تا شب بفروشه من به فکر خرید خونه یا ماشین فلان مدل، اون به فکر بارانی که اگه بباره سقف دوباره چکه میکنه من به فکر آخرین مدل مو و مانیکور ناخن هام، اون به فکر ترک های یخ بسته ی دستهای کوچکش.....
|
||
|
|
|
|
|
مرغ زخمی شب می نالد، گوش کن! سکوت سایه ها را نمی شنوی؟
فراموش کرده بودم که در آسمان ابری به دنبال نور ستارگان نباید بود....
|
||
|
|
|
|
|
ساعت چهار بامداد هست و دم دم های سحر اما یه سحرگاه کاملا برفی ... درد گلو و تب باعث شد از خواب بیدار بشم و دیگه خوابم نبره... نت هم مثل کوچه و پس کوچه های شهر برف گرفته، خاموش و بی صداست. چه برف زیبایی می باره. حسابی همه جا سفیدپوش شده. دیدن بارش این برف در نیمه شب، زیر نور لامپ تیر چراغ برق و نوشیدن یک لیوان چای گرم از پشت پنجره، چه حالی داره.... قرار بود اگر دوباره برف اومد با خواهرزاده هام بریم پارک پرواز و حسابی سُرسُره بازی کنیم اما با این حال خراب و تبی که من دارم فکر کنم امروز رو هم مجبورم سرکار نرم و بخوابم خونه و آش خوشمزه مامان رو بخورم....
دُم نوشت: یه لحظه یاد کارتون خواب های شهر افتادم توی این سرمای زمستان امسال.... من حرف از چای گرم و دیدن برف از پشت پنجره میکنم در حالی که اون بیرون، زیر این برف خدا می دونه چند نفر با نفس هاشون خودشون رو گرم می کنند.... |
||
|
|
|
|
|
گاهی دل بعضی از آدم ها این قدر کوچیک میشه که دیگه حتی برای خودشون هم جایی باقی نمی مونه .... پس نمی تونی توقع داشته باشی بیرونت نکنند!
|
||
|
|
|
|
|
توجه توجه! از این به بعد در این مکان حرف های خصوصی (مثل رفتن تمرین تیراندازی و کلیسا و اداره بالا و آب خوردن به قول بعضی ها ) نوشته نخواهد شد! { خوب راست میگن دیگه، یعنی چی که آب هم میخورم اینجا می نویسم، خیلی ها خوششون نمیاد!!! } از این به بعد از دلتنگی و غم و غصه اینجا چیزی نوشته نمیشه .... خیلی ها به یه امیدی میان اینجا، درست نیست که همش از غم نوشته شده باشه.... بده، زشته که امیدشون ناامید بشه خوب!!! از این به بعد از عشق به صورت واضح نوشته نمیشه.... خوب ممکن برداشت سوءءءءءء بشه و بعد گوش دراز ، بیار و باقالی بارش کن!!! خلاصه اینجا میشه مکان دلخواه شما (خودم هم هیچی) .....
در انتظار پیشنهادات شما هستم..... بفرمایید چی دوست دارید که سرو بشه!!!!
دُم نوشت1: عکس کاملا بی ربط انتخاب شده است. دُم نوشت 2: خوب گوسفند ها هم عاشق می شوند. دُم نوشت 3: آهنگ وبلاگ رو حال کردی؟ .... چقدر به روزم!!! دُم نوشت 4: دیگه حرفی ندارم!
|
||