|
|
|
|
|
ديروز بعد از ظهر هوا ابري بود و يه نم باروني زد اما بازم دل آسمون باز نشد... با رعنا رفتيم وزرا براي خريد و بعد به پيشنهاد رعنا رفتيم آيس پك يوسف آباد.... وقتي رسيديم به ميدان كلانتري يوسف آباد يه دفعه چشمم افتاد به فست فوود هفت ستاره ............ ياد اون روز بعد از ظهر افتادم؛ غروب يه زمستون سرد بود و كمي مكدر بوديم؛ رفتيم طبقه بالا كه به خيابون يوسف آباد مشرف بود.... و تو ساختمان بلندي رو نشونم دادي كه ..... وقتي نشستيم توي آيس پك، بغضم گرفت و ................. هنوز آسمون دلگير بود و انگار همه جا گرد غم پاشيده بودند.... آروم آروم با رعنا از جلوي همون ساختمان شيشه اي بلند گذشتيم، نبش خيابون بيست ششم يا هشتم (يادم نيست)....... ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر بود ..... منتظر تاكسي بوديم و من چشم هام خشك به اون ساختمان و غرق در افكار خودم ......................... پ.ن: ۱. دنيا خيلي كوچيكه!!! چه زود خاطره ها هجوم آوردند.... چه زود .......................!!! ۲. لعنت به تمام قواعد و منطق هايي كه احساس رو له مي كنند و باعث نبودنت ميشن .......... ۳. دوباره ياد فيلم If Only افتادم ........
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره شمارش معكوس به صفر رسيد ..... حالا پايان واقعي رسيد ! . . . نگو كه نگفتم نگو كه نخواستم نگو كه نبودم . . گاهي احساس مي كني . . حالا ديگه نيستم.......... و پايان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
|
|
|
|
دگر از دست هيچ كس كاري ساخته نيست، حال هرچه مي خواهد سوت بزند .... قطاري كه از خط خارج شده باشد، تكليفش روشن است....
پ.ن: ۱. كجايي كه اگر تمام نردبان هاي دنيا را روي هم بگذاري، دستت به سقف دلتنگي من نمي رسد ... ۲. شمارش معكوس شروع شد.... ۱۰، ۹، ۸، ۷، ۶، ۵، ....
|
||