|
|
|
|
|
خدانگهدار
|
||
|
*
گــردگــیری شده در یکشنبه 1387/03/19 توسط دریــــا
|
||
|
|
|
|
|
امشب فقط میخوام بنویسم.... شاید خیلی طولانی، شاید خیلی کوتاه، شاید یه قصه باشه و شاید واقعیتی تلخ .... امشب آخرین نوشته رو می نویسم و دیگر این پنجره آرزوها رو خواهم بست ..... هزاران کلمه پشت سر هم صف می کشند اما نمی دونم از کدام یک شروع کنم..... نمی دونم اسمش رو چی بزارم.... دوستی، دشمنی، عشق، خیانت یا ............ خودت بخوان و قضاوت کن مثل همیشه ......... توی اوج غم و اندوهی که یک دوست برام به جا گذاشت، از راه رسیدی.... خیلی قبل تر اومده بودی اما همیشه ترس داشتم که تو رو توی دنیای ساده و کوچیکم راه بدم ..... اما بالاخره پا گذاشتی ..... از یک پایان ساده به یک شروع دوباره رسیدیم ..... شروعی که فکر می کردم تنها شروع کننده هاش خودم هستم و خودت ..... کودکانه ترین احساس هام رو با تو داشتم ..... غافل از اینکه لحظه هام رو، عشق پاک و بی دریغم رو، دنیای ساده ام رو، عاشقانه ترین لبخندهام رو با کسی تقسیم کردم که توی لحظه هاش فقط به اندازه یک ساعت بی عقربه که هر صبح از خواب بیدارش کنه جا داشتم ............. غافل از اینکه پا به دنیایی گذاشتم که تنها معشوقش من نبودم ..... حالا می فهمم زنگ های ممتد تلفن و بعد قطع شدنش یعنی چه.... حالا می فهمم خاموش بودن گوشی و بی خبری چند روزه یعنی چه ..... حالا می فهمم مسافرت رفتن و عدم دسترس بودن یعنی چه ..... حالا معنای سیب سرخی را که میخواستی می فهمم .... حالا می فهمم معنای تنها بودنت یعنی چه ....... گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شيم ..... نه لبخند مي زنيم .......... نه شکايت مي کنيم ........ فقط احمقانه سکوت مي کنيم. .... سکوت که فقط حرف نزدن نیست..... و من ساده تر از هرکسی که تصور کنی عروسک دست تو شدم ..... و تو سادگی های کودکانه ی من را چقدر ساده گرفتی .... و من به سادگی باختم ، همه چیزم رو .... باختی بر سر هیچ!!!!! دوستی گفت، که رو دست خوردم .... راست گفت، اما از کسی رو دست خوردم که خودش متنفر از آدم هایی ست که دست به کارهایی می زنند که دیگران را به خاطر همان رفتارها سرزنش می کنند ..... اما دقیقا خود، رفتاری به مراتب بدتر از آنچه را که متنفر بود انجام داد ..... گاهی، درد یک چیزهایی هیچ وقت از بین نمیره.... نه تنها خاطره زیبایی از خودت به جا نگذاشتی بلکه یه زخم عمیق به جا گذاشتی .... اما چرا؟ شاید من یک تفریح بودم برای تو.... اما تفریح احمقانه ای رو شروع کردی ..... من بازیچه نبودم ..... و عهد کرده ای که نشانی به خون مرا من جهد میکنم که به عهدت وفا کنی و چه تلاش بیهوده ای .... دارم تنهاییم رو بالا میارم برای کسی که ارزششو نداشت ... می دونی ؟ آخرين برگ سفرنامه ي باران حرف از سفر به میان اومد؛ راستی، سفری که در پیش داری به خیر ..... اما بدون که هرجای این کره خاکی که باشی، نمی تونی از ویرانی هایی که برای دیگران به جا گذاشتی فرار کنی ..... تو میری شاید که فردا دیگه چیزی برای گفتن ندارم، فقط میخوام بدونی که هیچ وقت نمی بخشمت؛ فقط همین!
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست خدایا هر کاری داری بزار کنار، بیا این گره ی کور زندگی ما رو باز کن داره خفمون میکنه...... زود باش........... البته لطفا ً.........خدایا شنیدی؟ خدا دلم گرفته حتی از تو..... خدا نگهدار
|
||